باز هم كسي بهانه اي شد تا از شهيد و شهادت بنويسم
اين بار نه از فرهنگ شهادت بلكه اين بار از رسالت ماندن مي نويسم
روحانی گفت كه كسي مي گويد: آنان كه بعد از حسين (ع) ماندند يا كار حسيني كردند يا كار زينبي { و تذكر داد كه اگر زينب نبود؟؟؟؟؟؟ } و اضافه كرد كه آنان كه زينبي نيستند همانا در تبار يزيديانند.
من نيز از همين جا شروع مي كنم
ما نيز عاشورايي داشتيم و كربلاهايي و از خيلمان كثرتي حسيني رفتند و قلتي ماندند تا رسالت ماندن را اداء كنند - باز گويند ماجراي رشادت و دليري را و باز آفرينند لحظه هاي ايثار و هواي شهادت را .
كمي از دل تنگي هاي خود گفتند كمي از همرزمان خود
كمي از حال خود گفتند كمي از هم سنگر هاي خود
و اندكي در خود رسالتي ديدند كه بايد مي گفتند آنچه را ديده بودند و نبايد خاموش بماند شمعي را كه همرزمانشان – شايد دوستانشان ، شايد آنان كه دوستشان دارند – افروختند با خون خود و ياران.
غافل از آنكه خصلت شمع رفتن است تمام شدن و نور است كه ماندني است
غافل از آنكه شمع اگر شمع شد آمد كه بسوزد و روشن نگاه دارد راه را و مسير را . براي آنكه تو راه را پيدا كني و خود را به مقام شمع بودن برساني و خود شعله ور شوي و نور دهي
خصلت شمع ايثار است و عمل
شمع مي سوزد تا نور بماند
حال نمي دانم تو طالب شمعي يا طالب نور
اگر طالب نوري خود را به شمع برسان ( تا خود شمع گردي) ( شمع مريد نمي خواهد ، شمع اهل عجب و ريا و سياست نيست كه با به به و چه چه راضي گردد شمع هادي نور است اگر نور شدي از او بگو )
خودت را آماده سوختن كن
آستينت را بالا بزن ، سرت را پايين بينداز ، از خودت شروع كن
بايد از وجودت مايه بگذاري ، فداكاري كن ، ( اگر از خودت نگذشتي حتي نامي از شمع را نياور كه او را بد نام نكني)
بسوز تا ديگران بهره برند و به شمع بودن فكر كن
نگاه كن كه هرچه بيشتر مي سوزي كوچكتر مي گردي
اين خصلت اين راه است ( اگر به بزرگي و منيت فكر مي كني اينجا نيا)
حواست باشد تو حامي شمع نيستي ، شمع خدايي دارد كه هر چه نور است از اوست پس به بهانه حفظ شمع خود را به او نچسبان ، و به هوش باش كه تا هنگامي كه نور شمع از خالق اوست نه خاموش خواهد شد و نه از ياد خواهد رفت
حال اگر به نور مي انديشي ، اگر دلت امروز واقعا به حال شمع مي تپد ، و اگر مي خواهي شمع را در زمانت بيدار نگاه داري بايد شمع گردي و بسوزي
بسوزي و بسوزي و بسوزي
تا راه از چاه گم نشود ، مقصد نزديك گردد ، و راهيان بعد آنان تا مقصد هادي يابند
اين است رسالت ما بعد آنان
...................................................................
اما گفتي زينب
( اين را كم كسي مي فهمد )
زينب مرد زمانه بود و فرياد زمان . كه آن روز بايد داد مي زد و منبر مي رفت
واين بود آن رسالتي كه زينب راي آن پرورش يافت
اگر مي خواهي زينبي باشي فرياد زمانه باش نه فرياد زمين
فرياد زمين از جنس جماد است و هر جامدي فاني
فرياد زمانه از جنس روح است و اين روح است كه در جهان و زمان جاري است
دم زدن از شهيد فريادي است از نوع زمين كه آن را بعدي است و حدي ، و اثرش محدود به بعد و حد
واگر شهيد را با ناي زمانه فرياد زدي روح شهادت را جاري كردي
و راهي نداري جز آنكه شهيد زمانه گردي تا فرهنگ شهادت زنده بماند
مو يه كردن و گريستن كار پيران است و زنان
تو مكتبت نگاه كن از بهشت آدم كه از آن رانده شد تا قتلگاه قانا ( از اولين صحنه رويارو رويي حق و باطل تا آخرين نشانه هاي روشن آن) تمام اين عرصه ها را عبرتي كن براي زمانه خويش
نگاه كن كه بهترين ها چگونه در زمان خود عمل كردند و تو چكاره اي در اين زمان
لوطي !!! نگاه كردن به عقب
براي درست تر ديدن مسير است
براي ديدن ياران و ياوران و هم رزمان
براي نيرو گرفتن و عزت يافتن و اراده پيدا كردن
براي فهميدن قیمت این مسیر و میزان و خرج کالای آن كه بداني چه بايد خرج كني و چه بايد نگاه داري
براي اين است كه بفهمي اين راه را با چه بايد رفت
عزيزم كربلا رفتن خون مي خواهد
به بهانه خواندن يكي از همين وبلاگها كه گاها در موردشهدا مينويسند
البته براي خودش هم كامنت گذاشتم
بگذريم
خيلي وقت است كه در جامعه فرهنگي اين كلان شهر قدم بر ميدارم و بسيار شنيدهام از فرهنگ شهادت و بسيار جواب دادهام و بسيار پرسيدهام.
امروز هم ميخواهم هم بپرسم و هم جواب بدهم.
راستي فرهنگ شهادت يعني چه؟ ما در پشت اين جمله چه هدفي را دنبال مي كنيم ؟ و از تكرار اين جمله كه مدام آن را متذكر مي شويم چه مي خواهيم ؟
" بعد از شهدا ما چه كرده ايم؟"
دنبال جواب مي گردم ؟ دنبال كسي كه بتواند واقعا جوابم را پاسخ بگويد ؟
بايد كمي بهتر نگاه كنم تا بتوانم جوابم را از داخل همين جامعه پيدا كنم بالاخره حتما كساني هستند كه بعد از شهدا كار كرده باشند همه كه بيكار ننشسته اند.
اما هرچه كه نگاه ميكنم تنها "نام " شهيد را ميبينم " خاطره " و "حماسه "را.
فهميدم ما بعد از شهدا چه كرده ايم
بعد از شهدا ما آمديم به ياد آنان خيابان و اتوبان و بزرگراه و لاين هوايي و خطوط دريايي و ............( هر جاده مراوداتي ديگر را كه مي توان پيدا كرد) ساختيم و نام آنان را روي آنان گذاشتيم.
ما بعد از شهدا وب نويس شديم و براي آنكه بعد از شهدا بيكار نشده باشيم از آنان نوشتيم.
ما بعد از شهدا عكس آنان را قاب كرديم و در هر جايي كه مي توانستيم از آنان استفاده كرديم – روي طاقچه ، روي ديوار خالي خانه مان ، سر در خانه مان (براي ....) ، روي ديوارهاي خالي شهرمان ، روي بكگرانت گوشي همراهمان ، روي جلد گوشيمان ، روي جلد كتابها و مجلات ، روي بنر ها و تبليغات شهري ، روي تيشرت هايمان ، و هرجايي كه خالي ميديديم و احساس كرديم كه مي تواند اين پيام را برساند كه " بهد از شهدا ما چه كرده ايم " -
ما بعد از شهدا همه نويسنده شديم و شروع كرديم خاطرات آنان را نوشتن و قدمي را در تكميل ادبيات دفاع مقدس و جغرافياي جنگ تحميلي برداشتيم ( بماند كه موفق بوديم يا نه و بماند كه اي كار وظيفه ......)
ما بعد از شهدا برخي را الگو قرار داديم و مثل آنان زندگي كرديم . ( مثل آنان لباس پوشيديم و حتي خواستيم در مبارزاتمان هم "مثال" آنان عمل كنيم – نه مثل استراتژي آنان – { اگر عمر اجازه داد در مورد استراتژي شهادت هم خواهم نوشت} و امروز بدون آنكه به زمانه نگاه كنيم خواستيم مثل آنان باشيم و ........... )
ما بعد از شهدا برخي را لوح كرديم و از آنان تابويي دست نيافتني ساختيم.
ما بعد از شهدا در كنار آرامش زندگيمان دم از شهادت زديم و گاهي هم براي رسيدن به آن گريستيم و بدون آنكه حتي خاري را در پاي تحمل كنيم از آرمان آنان دم زديم – نميدانم كه معرفتي را در مورد آن يافته بوديم يا نه – يا آنكه وظيهاي را در قبال خودمان فرض كرديم يا نه –
(در اين مورد كه چشمم آب نميخورد چون وضع جامعه را جور ديگر ميبينم )
آري برادرم ما بعد از شهدا اصل اول شهادت يعني از خود گذشتگي و ايثار را فراموش كرديم
ما بعد از شهدا .............................
بگذريم ني خواستم اين طوري بنويسم
مي خواهم بگويم كه ما بعد از شهدا كار خاصي نكرديم ، هرچه كرديم براي دل خودمان بوده است ، بگذار بهتر بگويم ما براي اينكه كمي خودمان را آرام كنيم و به عشق اينكه رنگ بوي شهادت بگيريم كار كرديم تا شايد لايق اين گرديم كه با چكيدن قطره خوني مقرب در گاه شويم.
من فكر ميكنيم ما فراموش كردهايم كه شهادت صرفا يك نوع رنگ يا بو نيست كه هركس بتواند خود را به آن شكل در آورد.
هيچ از خود پرسيدهايم كه شهدا به كجا ميرفتند كه در بين راه لايق قرب شدند
ازخود پرسيدهايم كه شهدا تا كجاي راه را رفتند و از كجا اين مسير خالي ( يا كم سرباز ) ماند
از خود پرسيدهايم كه وظيفه يك شهيد در اين زمانه و امروز چيست؟
هيچ پرسيده اي كه راه شهدا تا كجا آمد و تو امروز در كدام نقطه از اين راه واقع شدهاي و به كدام جهت حركت ميكني ( برادرم كل زندگيت را مي گويم نه آن مقعي را كه در بهشت زهرا قدم ميزني)
نمي گويم از شهادت و آنان كه بال باز كردند و پريدند نگوييم مي گويم هر دم زدني عمل كردني مي خواهد
ما بايد با بوي شهادت مست گرديم تا تا بتوانبم راه پر فراز و نشيب تكليف را بپيماييم
من ميگوييم يك روز تكليف رفتن بودن و از خرخي چيزها گذشتن و امروز به علت تغيير صحنه تكليف ماندن است و از برخي چيزها گذشتن (و در خيلي جهات از همان چيزها )
بايد تكليف را بداني و به آن عمل كني
ديروز امام جلودار بود و امروز آقا
(اينها را نوشتم براي اينكه متذكر شوم مواظب باشيم دوباره در دايره كلمات گير نكنيم)
حواست باشد جهان گردان است و و زمين متحركي است مقصد دار و زمانه محركي است براي انسان هدفدار و آنان كه به مفصد مي انديشند غافل نميگردند.
حواست باشد اين زمان است كه مي گذرد و اين تويي كه هر روز و هر ساعت و هر ثانيه سرمايه خود را خرج ميكني
ميداني به كجا ميروي و چه مي خواهي و به كدامين مقصد ره مي پويي؟
بدان كه مقصد دور است و تعلل كردن ماندن در راه .
اينجا مهم به مقصد رسيدن است ، هرچه تعلل كني مقصد را ديرتر خواهي يافت و گاهي به خيلي از مقاصد نخواهي رسيد. پس اگر مردي و غيرتمند خود را تلف مكن .
بكوش ، گاهي زمانها آنگاهي موثرند كه تو بتواني در انتهاي راه از امتحان موفق خارج گردي واگر نه ؛ نه امتحان را موفق گزراندهاي نه وقتي را كه صرف رسيدن به آن كرده اي را مفيد صرف كرده اي و تا اينجا عمرت ، سرمايه ات و هستيات رفت و زمان است كه گذشت و تو يك گام عقب مانده اي شايد گامي ديگر!!!
و نگاه كن كه ديگران در حركتند و مي روند .
تمام تلاشت را بكن تا نماني كه كه ماندن غافل شدن است
غافل شدن خستگي مي آورد
خستگي توان حركت را از تو ميگيرد
و تو آن نمي شوي كه بايد.
پس ماندهاي!!!
روزي كسي از من پرسيد كه براي آرمانهاي خود چقد خرج مي كني و تا چه حد بر سر آرمان هاي خود ايستادهاي و چگونه آنها را حفظ مي كني.
گفتم : آرمان ؟!!
گفت: آري مگر عجيب است . آخر به تو مي خورد انسان آرمانگرايي باشي
گفتم : بستگي دارد آرمان را چه تعريف كني. و از آن چه چيزي را بخواهي
گفتم : اول بايد نگاه كني كه اين به اصطلاح آرمان را از كجا آوردهاي كه حالا بخواهي براي آن خرج كني
تازه بعد بايد نگاه كني كه اين آرمان چقدر از آينده تو را تشكيل داده است ( خودمونيش اينكه اين به اصطلاح آرمان شما از روي شكم و هوس و جو و اين جور صحبتها نباشه)
و حالاست كه بايد تعيين كني كه چقدر مي خواهي براي آن خرج كني
گفتم : گاهي آرمان براي ما يك لقلقه زبان است و براي آنكه خودمان را به اين باور برسانيم كه بزرگ شدهايم از آنها دم ميزنيم
در اصل آرمان را براي خودمان مي خواهيم ، مي خواهيم توي اين زمانه كمي دل خودمان را خنك كنيم و از آن ژست بچه مذهبي بودن خودمون كم نياريم.
ولي گاهي هم آرمان داشتن يعني از برنامه داشتن ، آينده نگري كردن ، تمام جوانب را نگريستن و حركت كردن
يعني از خود گذشتن و مبارزه كردن و گاهي مال خود ، آبروي خود و تمام هستي را در راه آن خرج كردن .
اما مهم آن است كه كدام آرمان است كه ارزش اين همه را دارد
راستي تو چقدر براي آرمان خودت خرج مي كني

